تبليغاتX
میخوام عاشق بشم اما،تب دنیا نمیزاره
میخوام عاشق بشم اما،تب دنیا نمیزاره

سر راه بهشت من درخت سیب میکاره

برای دیدن ادامه عکس ها به ادامه مطلب بروید.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:38 توسط Davood.MP| |

برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب بروید!


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:24 توسط Davood.MP| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:17 توسط Davood.MP| |

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .                                                     
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:4 توسط Davood.MP| |

مردی ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟

- بله حتماً.چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كارمي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي

گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند وخشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نيازداشته است.

به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش بردو از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا

مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟

 

من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:3 توسط Davood.MP| |

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

قلب

قلب

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19:58 توسط Davood.MP| |

 

 

  راز برمودا

برای دیدن بقیه توضیحات به ادامه مطلب مراجعه کنید.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19:52 توسط Davood.MP| |

براي بلند شدن بايد خم شد اگر گاهي مشکلات تورا خم کرد بدان که آغاز ايستادن است.

 

.اين دل منه!

ديديش؟

نبايد ببينيش!

آخه واسه ديدن تو يه ذره شده

 

گل اگر خشک شود ساقه ي آن ميماند،عشق اگر دور شود خاطره اش ميماند

 

آدما وقتي از هم دورن اس ام اس ميفرستن من واسه تو که تو قلبمي چي بفرستم؟

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:15 توسط Davood.MP| |

توی زندگیت هرگز اخم نکن! ممکنه یه نفر مثل من فقط با لبخند تو زنده باشه!

 

تقدیم به کسی که در کنارم نیست اما حس بودنش به من شوق زیستن میدهد!

 

از دلم پرسیدم:عشق را تفسیر کن گفت:آغاز کسی باش که پایان تو باشد!

 

کاش زن گرفتن هم مثل ایرانسل بود یکی میگرفتی یه دونه هم بهت جایزه میدادن!

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:12 توسط Davood.MP| |

ديدي وقتي گل سرخ مي خواد،براي پروانه جا وا کنه،ديوار قلبش ترک ميخوره؟!

يه وقتايي اونجوري دوست دارم

شرط دل دادن يک دل گرفتنه وگرنه يکي بي دل ميشه و يکي دو دل !

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 21:36 توسط Davood.MP| |

ما فقیران قلبمان بی کینه است ***دوستی با هر که کردیم جای او در سینه است

 

میگن:تریاک،کراک،شیشه،حشیش رو میشه ترک کرد ولی تو رو نه

 

اتل متل توتوله حال گلم چه جوره***نه اس ام اس نه تک زنگ دلم شده واست تنگ

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 21:33 توسط Davood.MP| |

بـیــــــــا....

بیا با برگشتن از فاصله دورم کن ،از بودن و نبودن ها یه لحظه با نگاهت خاکسترم کن، بیا از ازل با معشوق بودن سیرم کن.یه خاطره با من باش حس سایه بودن را از تو به قصه ها محکوم کن زیر سیل چشمام دریا دریا تو لبریزم کن

 

منتظرت هستم...........

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 20:52 توسط Davood.MP| |

پنج فوش عمده ترکها: از جلوي چشام خفه شو . فکرکردي فقط خودت خري .
            صداتو واسه من داد نزن . کسي با تو زر

            نزد . وقتي با من حرف ميزني دهنتو ببند
           

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 20:43 توسط Davood.MP| |

برای دیدن بقیه عکسها به ادامه بروید.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 20:42 توسط Davood.MP| |

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 20:40 توسط Davood.MP| |

مرا در قبر سياهي بگذاريد تا همه بدانند در سياهي ترين تاريکي ها جان باخته ام.


هر گاه در جاي قبر من ترديد داشتيد قطعه سنگي را از کوه بغلتانيد هر جا آرام


گرفت بدانيد آنجا قبر من است.


دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسيدم.


چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند تا آخرين لحظه چشم انتظار مانده ام.


موهايم را پريشان بگذاريد تا همه بدانند در اين دنيا هيچ اميد و آرزويي نداشتم.


بوته گلي وحشي در تابوتم بگذاريد تا به جاي معشوقم همراهم باشد.


تکه يخي روي قلبم بگذاريد تا با تابش آفتاب،آب شود و به جاي عزيزم برايم بگريد.


اشتباهي که يک عمر پشيمانم از آن




اعتمادي است که بر مردم دنيا کردم

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 20:39 توسط Davood.MP| |

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 20:21 توسط Davood.MP| |

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 20:20 توسط Davood.MP| |

راس ساعت ستاره

چشم های خستم رو به در به انتظار کشیدن

تموم وجودم انگار اسم تو رو فریاد می زنه

صدای تپش قلبم رو از اسم تو پر می کنم

جاری میشه از تو  واژه هام  تو تموم رگهای تنم

خوب میدونم که میای دوباره راس ساعت ستاره

منو همرات می بری اونور ابرای پاره پاره

با تو تموم دنیای من پر میشه از شادی و شور

تویی تویی تو اون ستاره صمیمی و گرم پر غرور

چشم های من تو انتظارت رو به آسمونه تیره مونده

یه عمره تو تب و تاب تو ثانیه ها رو می شمارم

بیا که تا تویی نازنین ستاره ی شب های تارم

خوب میدونم که میای دوباره راس ساعت ستاره

منو همرات می بری اونور ابرای پاره پاره

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 20:19 توسط Davood.MP| |

 

دوستت دارم مثله لحظه ی مستی و راستی

دوستت دارم مثل عشقی که از من می خواستی

با تو شاعر با تو عاشق با تو مست دقایقم

با تو سبزم با تو شادم با تو هر لحظه عاشقم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم همیشه

بمون همیشه عشق من که زندگی بدون تو نمی شه

دوستت دارم مثله لحظه دیدن و اشاره

دوستت دارم مثله له له خواستن بوسه دوباره

با تو شاعر با تو عاشق با تو مست دقایقم

با تو سبزم با تو شادم با تو هر لحظه عاشقم

دوستت دارم دوستت دارم همیشه

بمون همیشه عشق من که زندگی بدون تو نمی شه

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 20:17 توسط Davood.MP| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ